|
بذار خیال کنم منم اونکه دلت تنگه براش!
|
کوچولو که بودم ، از شب تا صبح توی بغل مامانم گریه می کردم.مامان نازم می کرد باهام حرف می زد تا
نزدیکای صبح که خوابم ببره. حالا که بزرگتر شدم هرشب تا صبح تو بغل تو واسه چیزایی که فقط خودم
میدونم و خودت گریه می کنم.. تو با من حرف می زنی و از گرمای تو دلم آروم میشه و خوابم میبره،
یه خواب شیرین. این روزا و این شبا تو شدی مامان من...الکی نیست که می گن خدای بزرگ و مهربون.
من با چشمای دل خودم هم بزرگی تو دیدم هم مهربونیتو...
**
الهی، تو دوست می داری که من تو را دوست بدارم با آن که بی نیازی از من. پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاجی که به تو دارم...
الهی، مرا عمل بهشت نیست و طاقت دوزخ ندارم. اکنون کار با فضل تو افتاد!
- تذکرة الاولیا -
مــستأجر / نوشته رولان توپور / ترجمه کوروش سلیم زاده/ نشر چشمه
**

اگر از اتفاقات عجیب و غریب خوشتون میاد یا از یک داستان که با خوندن هر خطش ، گیج بشید و احساس کنید جای شخصیت اول داستان هستید. اگر دنبال کتابی می گردید که
وقتی شروعش کردید ، تا تموم نشده نتونید کنار بذاریدش،
اگر از نویسنده هایی که با هوش و زیرکی بالا، شما رو تا آخر داستان به نحوی بازی می دن
و پایان کتاب شما می مونید و یک دنیا حیرت و سوال های بی جواب خوشتون میاد.
اگر این کتاب رو تا حالا نخوندید. اگر.. اگر ... اگر...
بخـــــــــــونید
آهنگی که الان روی وبلاگ هست از " رضا شیری" به اسم " منو ببخش" اِ. لینک دانلود این آهنگ هم از گوشه سمت راست همین جا قابل دسترسیه (آهنگ شماره ۲۸). اما آهنگ قبلی وبلاگ که خودم خیلی دوستش داشتم و دارم از بنیامین بهادری بود به اسم "پرسه" . لینک کد این موسیقی برای وبلاگ رو اینجا میذارم اما هرچقدر گشتم لینک دانلودش رو پیدا نکردم. یعنی لینکی که سالم باشه و بشه دانلود کرد.هرچی بود یا ارور داد یا طبق قوانین جمهوری اسلامی دسترسی امکان پذیر نبود. حالا شما میتونید خودتون اسم آهنگ رو با خواننده ش سرچ کنید شاید پیدا کردید..
لینک کد موزیک "پرسه" از بنیامین ، برای وبلاگ ؛روی این لینک کلیک کنید ، از صفحه ای که باز می شه میتونید کد موزیک رو بردارید و برای گوش کردن هم دکمه پـــِلــِی رو بزنید.
آقای همتی، راننده سرویس مدرسه غیرانتفاعی دخترانه
رضوان، سلام.
نمیدونم منو خاطرتون میاد یا نه.. من شراره ام.صبح
ها اولین نفر منو سوار میکردید و ظهرها درست
یادم نیست – سوم یا چهارمین نفر – پیاده م.
صبح های زمستونی وقتی هنوز هوا کامل روشن نشده بود،
بعد از چند دقیقه ایستادن توی سرما، رسیدن شما با مینی بوس تون و سوار شدن چه لذتی
داشت.آخه شما همیشه
مینی بوس رو توی زمستونا گرم نگه میداشتید.گرم که
بچه ها سردشون نشه.
درست یادم نیست از کلاس چندم ، افتادم توی سرویس
شما! اگر اشتباه نکنم پنجم دبستان بود.
شاید قبل تر.
قبل از شما ، آقای مسنی راننده مینی بوس مدرسه
بود.آقای نعمتی. وقتی فوت کرد شما اومدید.
وسط سال بود...خاطرتون هست؟
ما توی مدرسه برای سوار شدن به سرویسها صف می بستیم.
هر بچه ای برای هر سرویسی که بود
باید توی صف همون سرویس می ایستاد. سرویس ها شماره
مخصوص به خودشون رو داشتن.
یک – دو – سه – چهار – پنج ... همیشه اول صف ها یک
نماینده می ایستاد و شماره سرویس اون
صف رو که روی یک ورق بزرگ نوشته شده و به یک چوب وصل
بود، بالا می گرفت.
همیشه بعد از اینکه تعطیل می شدیم یک ربع طول می
کشید تا از مدرسه خارج بشیم چون اول باید
منظم توی صف می ایستادیم و بعد از سرویس شماره 1 بچه
ها به صف از مدرسه خارج میشدن.
ما شماره 4 بودیم.
چادر برای مدرسه ما اجباری بود. ناظم جلوی در می
ایستاد و همه باید چادرهامون رو سرمون
می کردیم.حتی روی دوشمون هم اجازه نداشتیم بندازیم.
من و دوستام تا کوچه مدرسه رو طی می کردیم و می
رسیدیم به جایی که شما مینی بوس
رو نگه داشتید ، چادرهامون رو در میاوردیم و سریع
سوار می شدیم که ناظم ما رو نبینه!
خاطرتون هست؟
ما اجازه نداشتیم از بقالی روبروی مدرسه خرید
کنیم... اجازه نداشتیم توی سرویس بایستیم.
یا اینکه خوراکی بخوریم.
روز آخر مدرسه ها، از شما خواهش کردیم جلوی یک بقالی
باستید که برای همه بچه ها بستنی
بخریم. شما خندیدی و مینی بوس رو نگه داشتی.
ما برای بچه ها و شما بستنی خریدیم... مگنوم. سالار
شاتوتی. میوه ای. و ساده.
شما هم خوردی و ما همه اون روز خندیدیم...جوک گفتیم...و
باز خندیدیم...
تنها عکسی که از شما توی آلبومم دارم، از همون روز
آخره... من و دوستام با بستنی های
نیمه خورده توی مینی بوس کنار شما ایستادیم.
شما می خندی.. ما هم.
من نمیدونم چقدر از اون روزها گذشته. اما میدونم
خیلی از دنیای بچگی هام فاصله گرفتم.
من همیشه به شما – به مدرسه رضوان – به چهارشنبه
هایی که بعد از برنامه صبحگاهی ،
باید با فلوراید (دهانشویه) ، دهن هامون رو می شستیم
و به خیلی چیزهای دیگه فکر میکنم.
به اون یک هفته ای که در سال ، توی سالن نقاشی مدرسه
، نمایشگاه کتاب برپا میشد.
و من چقدر از کلاس هام زدم و به بهانه های مختلف
اومدم بیرون که برم و کتاب ها رو تماشا کنم.
به اولین تئاتری که توی مدرسه اجرا شد و همه کارهاش
رو من به عهده گرفته بودم!
از نمایشنامه و اجرا ، تا دکور صحنه و معرفی نقش ها.
من به آقای کلاهی – سرایدار مدرسه - ، خانم ظفری –
مدیر- ، به شما و خیلی های دیگه مدیونم.
حالا ، آخرین سال درسمه. از سال دیگه به امید خدا
وارد دانشگاه میشم.
اما ای کاش یک روز دیگه می تونستم با شما بستنی
بخورم.
می تونستم به بهانه خریدن چسب زخم برای انگشتم که
زخم شده ، به بقالی روبروی مدرسه برم
و چیپس و نوشمک پرتقالی بخرم.
ای کاش یک بار دیگه چهارشنبه ، مدرسه بودم تا به جای
اینکه دهانشویه رو قرقره نکرده خالی کنم،
حسابی قرقره می کردمش و لذت می بردم.
زنگ های ورزش با معلم و بچه ها می رفتم پارک پشت
مدرسه و وسطی بازی میکردم.
زنگ های نقاشی، وقتی نوار موسیقی گروه آریان توی
سالن نقاشی پخش میشه، کوزه هایی که
معلم روی میز گذاشته رو با مداد شمعی نقاشی میکردم.
آقای همتی...
من نمیدونم یک روز میاد که شما نوشته های من رو
بخونید یا نه.اصلا نمیدونم شما وارد اینترنت
میشید یا نه. اما ازتون میخوام این روزها خیلی مواظب
خودتون باشید.
نمیدونم چه حکمتی بود که دیشب نصفه های شب از خواب
پریدم. یک دفعه بی دلیل به یاد شما
افتادم و دلم شروع کرد به شور زدن.
بعد از تخت بیرون اومدم و توی تاریکی کورمال کورمال
توی کمدم دنبال آلبوم عکسم گشتم.
با نور موبایل، عکس شما رو پیدا کردم. نگاه کردم و
احساس کردم چقدر دلم برای همه چیز
تنگ شده.
و من میخوام منو ببخشید برای همه روزهایی که سرم رو
از شیشه های مینی بوس بیرون کردم
و شما نگران بودید. نگران سلامتی من. نگران سلامتی
بچه ها.
من امشب نگران سلامتی شما شدم آقای همتی...
اما از ته قلبم شما رو به خدا می سپارم. امیدوارم
خودش نگهدارتون باشه.
- برای سلامتی آقای همتی و خانواده محترمشون ، هر
دعایی که به ذهنتون میرسه بکنید.
شاید نگرانی های من بی اثر شه.
**

پایینای عکس نامرتبه...ببخشید بلد نیستم با برنامه های عکس
درستش کنم.